در دل شب، اين شب متروک و سرد
اين شبِ لبريزِ غزلهاي درد
اين شب آشفته نامهربان
اين شب دل مردهي بيناگهان
با دلي آزرده و پايي به گِل
حسرت شمشير شهادت به دل
همدم اندوه و سکوت و غمم
چشمِ پر از حسرت صد ماتمم
آنکه توانست و به تو دل نداد
دل به چراغِ شب ِ محفل نداد
قصهي مجنون و بيابان نکرد
رو به ره مشهدِ « چمران » نکرد
همدم « همّت » نشد و بازگشت
با غم و اندوه تو دمساز گشت ...
بانگ خوش قافله يادش بخير
شوق شب نافله يادش بخير
فرصت همکوچهي مستي شدن
مست ز آواي الستي شدن
سير شدن از شبح خوابها
خسته شدن از شبِ مردابها
زخمي « درياچهي ماهي » شدن
دشمن تزوير و سياهي شدن
بال زدن با « صفر خوشروان »
تا به کرانههاي خوش آسمان
مست شدن در شبِ درياي راز
قصهي « شيرودي » و « بازي دراز »
همنفسِ سادهي مولا شدن
در سحر عشق تو پيدا شدن
باز به ياد شب والفجر هشت
سرخترين خاطرهها سبز گشت
حنجرهاي سرخ غزل ميسرود
از دلِ خونين من و « کرخهرود »
« بانه و سردشت و مريوانِ » ما
لاله رخ از خون شهيدان ما
در دلِ سرخِ شب غوغاي حرب
سبزترين خاطره « گيلان غرب »
از که بجويم ره آيين تو ؟
« قصر » دلارامي « شيرين » تو؟




